از او پرسیدم: چرا خاک رنگ خون گرفته است؟
گفت: آئینه آسمان گشته، آنقدر که وجود را به قدم های ملائک صیقل داده است!
گفتم: چرا آب گریه می کند؟
گفت: چون درعطش می سوزد !
گفتم: این چه صدا یی است که به گوش می رسد و عالمی با آن همسرایی می کند؟
گفت: نوحه افلاک است برای تک سوار عشق ؟!
گفتم: تک سوار عشق؟
گفت: فدای حقیقت شد!
گفتم: حقیقت؟
گفت: و ما قدروالله حق قدره . . .
گفتم: حق ؟!
گفت: حسین !
صحبت به درازا کشید
وزمان اندک
باید می رفت اما...
ندا آمد 10 روز بیشتر بمان ...
و او در شوق ماندن شیداتر شد...
وقت رفتن رسید
با کوله بار ی از عشق به سوی قوم خویش بازگشت
اما...
خیانت ! دیگر تاب نیاورد ... گریبان برادر گرفت؟! چرا؟
تنها 10روز بیشتر ماندم ! چرا؟ چطور گذاشتی مهر او به گوساله ای بفروشند...؟!
برادرم آنقدر مقاومت کردم که نزدیک بود مرا در مقابل گوساله سامری ذبح کنند!
اینان را نه گوشی است برای شنیدن نه چشمی است برای دیدن...
موسی گوساله را شکست اما بتش در دل این نامردمان زنده ماند...
کوچه گرد شبهای شهری هستم که غربت آشنای دیرینه اش شده است ! می گویند امشب شب قدر است !
چه اسم عجیبی است برای امشب !
شب قدر به عزای کسی نشسته است که قدرش را نشناختند !
هزار اسم خدا را زمزمه کن !
هزار هزار رکعت نماز بخوان !
هزار هزار بار ختم قرآن کن !هزار هزار.....
شاید ذره ای از او ، شاید قطره ای از اقیانوس بیکرانه اش....
نه چگونه ممکن است وقتی درکی از قرآن صامت نداریم قرآن ناطق را بشناسیم!
عالمی را غربت فراگرفته است!
آری امشب ملائک به زمین می آیند هروله کنان تا حقیقت عالم هستی را به آسمان برند
چرا که زمین بارامانت نتوانست ...
کوفه به اندازه همه هستی وسیع گشته است تا همه زمانها گسترش یافته اما....
اما.... نفسم در این شهر بالا نمی آید ، دلم آرام نمی شود، چه غوغایی است .....
همه قرآن به سر گرفته اند قرآن راشفیع خود قرار داده اند تا خدا آنها را ببخشد !
امشب دردانه های هستی هم قرآن به سر دارند و باز چون سی سال گذشته بی صدا می گریند ....
قرآن ناطقی که آرام به سوی معبود خویش پر می گشاید
فزت و رب الکعبه....
چشمام رو که باز کردم داشت نگام می کرد نه یه نگاه معمولی !چشمای خیسش حکایت عشق و نگرانی با هم بود !دلم یهو گرفت ! یه کاش بزرگ آزارم می داد !
کاش هیچوقت باعث دالواپسی و نگرانیش نمی شدم ! حداقل من یه دغدغه اش رو کم می کردم ! کاش!