سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

بازیه....

ارسال  شده توسط  نغمه انتظار در 93/11/26 8:53 صبح

گفتم میای با هم بازی کنی، تو قبول کردی

و چه هم بازیه خوبی بودی

گاهی وقتها جلوت کم میاوردم

گاهی وقتها من برنده می شدم

ولی هر چی بود تنها بازی و رقابت شیرینی بود که برد و باختش لذت داشت

تنها بازی ای که گاهی دلم می خواست تو برنده باشی البته گاهی و نه همیشه

تنها بازی ای  که می تونست به اندازه تمام آدمها جا  برای هم بازی داشته باشه

با هم قرار گذاشتیم هم بازیهامون رو زیاد کنیم

چقدر هیجان انگیز بود وقتی بازی که با دونفر شروع شده بود رو به اندازه یه خانواده یه فامیل بزرگ یک محله یک شهر یک کشور وحتی دنیا گسترش  می دادیم

بعد از یه مدتی حرفه ای شده بودیم ولی از بازی خسته نمی شدیم

شاید تنها بازی که خودش خستگیمون رو در می کرد و تنها بازی ای که اصلا تکراری نمی شد

تنها بازی ای که بزرگ و کوچیک نداره، پیر و جوون نداره، مرد و زن نداره، سیاه و سفید نداره، شرق و غرب نداره، پولدار و بی پول نداره......

بازی محبت!!

قرار بود هر کی بیشتر محبت کنه اون برنده بشه مرحله بعدیش قرار شد هر کی زیباتر محبت کنه

مرحله بعدی هر کی به افراد بیشتری محبت کنه، مر حله بعدی.....

تنها بازیه که مرحله هاش تموم نمیشه، آخر نداره



 


نشست منطقی

ارسال  شده توسط  نغمه انتظار در 88/8/18 2:47 صبح

 

نشست و خیلی منطقی تمام جوانب مسآله را بررسی کرد و باز خیلی منطقی به این نتیجه رسید که نباید رشتهء هنر را برای ادامه تحصیلم انتخاب کنم

من هم مثل یک جوان موجه و منطقی به حرفهایش گوش کردم و گاه گاهی سری تکان دادم ولی نمی دانم چرا نتیجه ای که گرفتم 180 درجه با او فرق داشت همهء منطق او به من می گفت:

 باید هنر بخوانم ! 


اولین کلمه. . . !

ارسال  شده توسط  نغمه انتظار در 88/8/15 6:50 عصر

ساده بود مثل خنده هایش ،تو می خواستی برای یک لبخند دیگر همهء دنیا را پای چالهای ظریف صورتش بریزی! که انگار همهء زبیایی را در پشت پردهء لبخندش پنهان کرده بود و تو می دانستی که صمیمی ترین لحظه ها را می فهمد .

بار دیگر دستان کوچکش را گرفتی و در دستان بزرگ خود گم کردی شاید ضریح قلبش دستان گره کرده ات را مستجاب کند .

و او اولین کلمهء زندگی را هجی کرد. . .   

                                                                     مامان ! 

 

                           


وقتی مُردم . . .

ارسال  شده توسط  نغمه انتظار در 88/8/14 10:10 صبح

 

وقتی مُردم، شب بود باران می بارید. . . 

هنوز نور چراغ آن ماشین که چشمانم را زد و رد خونی که خیابان را شستشو داد

 به خاطر دارم !

نگاه بی اعتنای رهگذران و عبور بی مهر ماشینها، آخرین ثانیه های بودنم را تعبیر می کنند.

من مُردم اما نمی دانم از تصادف ماشین در نیمه شب بارانی

یا در اندوه مرگ پروانه کنار پنجره تنهایی!


زندگی و بستنی!

ارسال  شده توسط  نغمه انتظار در 88/4/10 3:20 عصر

 

زندگی خوردن یک بستنی است قبل ازاینکه آب بشه!

 درحالیکه به این جمله می اندیشید نگاهی به بستنی آب شدش کرد. نتونسته بود به موقع تمومش کنه! یه مثلی هست که میگه اگه تو نخوری زمین نمی مونه!و مگس ها فقط به خاطر عمل به این مثل مهم با لذت در حال خوردن بستنی نیمه تمام او بودند.

 و او داشت به جملهء فیلسوفانش فکر می کرد!