سفارش تبلیغ
صبا

یا قریب!

ارسال  شده توسط  نغمه انتظار در 89/6/20 5:43 عصر

یا قریب

و اذا سألک عبادی...
و چون بندگان من پرسند!

چه نسبت زیبا و دلنشینی     بنده من!
خطاب به چه کسیه؟!   من؟!   تو؟! دوستم؟! شاید همسایه؟!
آخه کسی با اون عظمت که آسمون و زمین سجده اش رو میکنن و عالم مخلوقشه !
من کوچولو موچولوی حقیر رو صدا میزنه؟! نه احتمالاً با بغل دستیمه؟!

بنده من! من به تو نزدیکم

چقدر لطیف حرف میزنه ! آدمو دیوونه میکنه!
بابا برای گفتن یه حرف مگه چقدر تأکید لازمه ؟!

و اذا سألک عبادی عنّی فاِنّی قریب...!
بنده من من به تو نزدیکم!

حداقل 3 بار اینجا تأکید کرده!   آخ...!     و ما قدروالله حق قدره...
مستقیم داره بهمون میگه ها! اما میتونیم باورش کنیم!

 بنده من!  

داره صدامون میزنه ! ولی از خودم میپرسم یعنی با منم هست؟!!!
یعنی من رو اندازه موسی و عیساش دوست داره ؟!! یعنی اگر علی بنده باشه به منم میشه گفت بنده؟!!! آخه حبیب الله رسول خدا کجا ؟! من کجا؟!
همون کسی که تو تشهد هر نماز اول نسبتش رو با اون میگیم بعد رسول الهیش رو!

اشهد ان محمدّ عبده و رسوله

یعنی منم بندِ اونم؟!                   یعنی منم آویزونشم ؟!               یعنی من رو هم گرفته ؟!یعنی . . . .
سخته! باور کنید سخته! وقتی لیست بنده هاش رو مرور میکنم آخه چه جوری اسم خودم رو ببینم؟!میون اسم ابراهیم   یونس    یوسف   الیاس    لوط و...     تازه اینها پیامبرانند!
وقتی حسین بنده اونه من کجا باشم؟؟!!

تو مناجات شعبانیه چه جمله دلنشینی هست :

الهی انا عبدک وابن عبدک
خدایا من بندتم ! پسر بنده تو!

آخ کاش این کلمه رو! این نسبت عجیب رو باور داشتم یعنی من فقط توی این عالم به این بزرگی وصل به یکیم؟!     وصل به او!    آویزون به معنای واقعی!
شاید برای شما آویزون سنگین باشه!   یعنی چی آویزون ؟!
آویزون یعنی بنده یعنی عبد یعنی تو عالم گیرت فقط اونه . دغدغت! آرزوت! همه چیزت! یعنی اگر ولت کنه دیگه نیستی! یعنی خالق رازق   مالک و...
رحمانت اونه! یعنی... نمیدونم ، یعنی اونم منو باور کرده؟!!
من سیاه سوخته ریزه میزه رو هم! یعنی اگه تو این عالم یکی مثل آقای بهجت بگه خدا ! من خراب داغون آلوده هم بگم خدا ! به آقای بهجت نگاه میکنه به من هم!
یعنی وقتی ((‌میگه بنده من)) با منه؟!  با کدوم منطقو استدلال قبول کنم!
نه نه شاید فقط منظورش صاحب الزمان (مهدیش) باشه!
چقدر سخته وقتی عاشق باشی و عشقت رو فریاد کنی و باورت نکنند!!!
شده تا حالا هرچی بگی قبولت نکنند؟!!
باشه آخه حرف من و تو چه ارزشی داره حالا یا راستش یا دروغش؟!!
ولی همین حرف نیم بند رو هم وقتی ردش میکنند ....
خون خونت رو می خوره! میخوای یکی بزنی زیر گوش طرف ! البته اگه زورت برسه!
حالا فکرش رو بکن ! زورت برسه بزنی ، نزنی که هیچ! تازه بگی اگه کاری داشتی صدام کن! من هستم! من باهاتم تا آخرش!
عمراً این حرف ها اندازه دهن من و تو که نیست چون حتی نمیتونیم ادای عاشقی که هیچ!
ادای آدم بزرگارو در بیاریم!!

 اجیب دعوة الداع اذا دعان
اجابت میکنم دعای آن کس که مرا بخواند

بنده من صدام کنی جوابت رو میدم

کم آوردن میدونی یعنی چه؟!
یخ کردن چی؟! شکستن و خرد شدن جلوی کوهستان محبت که هیچ! بی نهایت معرفت و مرام چی؟
کاش باورش میکردم ! کاش خودمو باور می کردم که اونو که ....
کاش!    آخ دوباره داره صدام میکنه..!

                                   بنده من!

                                      بندگان من!

 

برداشتی از آیه 186 سوره بقره!


غریبه ای با او

ارسال  شده توسط  نغمه انتظار در 89/4/31 12:50 عصر

وقتی با همه بیگانه می شوی مثل یک غریبهء تنها ! سخته ، با همه هستی اما نیستی! ‌می خندی اما اشکهایت در دلت جاری است ! فریاد می زنی ولی در سکوتی عمیق فرو رفتی ! این همه تضاد گاهی چنان تورا برمی آشوبد و به هم می ریزد که دلت می خواهد فرار کنی،
نه از دیگران که از خودت !

کاش می توانستی! . . . .

از نقش بازی کردن بیزاری اما همه می خواهند نقش بازی کنی ! حالا می فهمی که تنها کست، فقط اوست! که تورا همانگونه که هستی می پذیرد ، کمکمت می کند و آرام آرام ، قدم به قدم با عشقش پرورشت می دهد! تو به قله می رسی ولی می دانی که قدم هایت نیاورده اندت !
بلکه اوست که تورا تا بدین جا کشانده !

خراب می کنی، درستش می کند ! می شکنی دوباره خلقت می کند !
کلافه و خسته می شوی نوازشت می کند !

تورا چنان می بخشد که گویی هیچ کار بدی نکرده ای ! چنان تحویلت می گیرد که شک می کنی به اطراف نگاه می کنی می پرسی با من هستی ؟1؟
و می بینی کسی جز تو در این خلوت راهی ندارد و
اوست که در خلوت خودت تورا دریافته !

تنها کسی که تورا می شنود، می بیند، می خواند !

چشمان شیرین نگرانش دیوانه ات می کند !
صدایش که می کنی جوابت را می دهد به خود می آیی می بینی قبل از آنکه بخوانیش تورا صدا زده !

باز هم او اول است !

هر وقت کم می اوری آنقدر بهت می دهد تا جبران شود ! آخر او جبار است ، جبران کننده !

بن بست تو زمانی است که به اندازهء یک میلیاردم میلیاردم لحظه ای از او دور شوی به خاطر غفلت، گناهت، اشتباهاتت وغرورت . . .
به خاطر هر چیزی غیر او !

آن وقت خودت را آنقدر به در و دیوار بن بست می زنی و آنقدر دلت زخمی درد دوریش می شود تا چشمان سنگت به گرمای اشک جان یابد و نردبان مهربانیش را در انتهای بن بستت ببیند !

تنها اشک می تواند چشمانت را بینا کند
اشک روحت را شستشوی احساس می دهد
و در زلال قدم های اشک آغوش مهربانیش را تجربه می کنی!   


می گفت : خدا به نماز تو احتیاجی نداره!

ارسال  شده توسط  نغمه انتظار در 89/2/5 6:58 عصر

می گفت : خدا به نماز تو احتیاجی نداره! دلت با خدا باشه!

چشماش پر از اشک شد. . .

: می دونم خدا به بندگی من احتیاجی نداره !!

اما. . .

اما من که به خدائیش نیاز دارم

اگه برام خدایی نکنه . . ؟!؟

اگر . ...

دونه های اشک صورتش رو شست....

می گفت : به دلت رفتار کن برای چی خودت را اذیت میکنی؟!؟

توی آینه نگاهی به دلش کرد جاش خالی بود

کدوم دل ؟!؟؟

خیلی وقته برده !!!

اصلا دلی که با اون نباشه رو می خوام چی کار ؟!

بغض گلوش رو فشار می داد...

فکر میکرد میخواند اونو از عشقش جدا کنند !!

دست وپا می زد....

خدایا تو نخواه!!

 


زندگی یعنی مردن برای او

ارسال  شده توسط  نغمه انتظار در 87/1/1 1:15 صبح

 

پارسال همین موقع جنوب بودم پادگان دوکوهه ، حسینیه گردان تخریب

سال تحویل نیمه شب بود!

 انگار هنوز دارم با کاروان هجرت پیاده از پادگان می رم حسینیه

شب بود و ظلمات و سکوت

من بودم و خدا و . . .

خود تکانی یادل تکانیم رو در نیمه های شب دوکوهه می کردم در سکوت رازآلود گردان تخریب

سقف حسینیه آسمان بیکران خدا بود و من آرزو می کردم که دلم هم مثل حسینیه گردان تخریب بی سقف باشد تا در ستاره باران خدا غوطه بخورم!

چقدر دل تنگم!

توی جنوب آدما خاکیند هم لباساشون هم دلاشون! شاید برای اینکه یادشون نره که از خاکند بی ادعاترین موجود هستی!

دلم تنگه اما نه فقط برای جنوب که برای مردن ، مرگ را تجربه کردن!

بهترین لحظه برای مردن همین لحظه است!

خیلی وقته که ما هم مثل دست ساخته هامون مصنوعی شدیم و مادر حقیقیمون طبیعت رو فراموش کردیم !

اگه با طبیعت زندگی می کردیم هیچ وقت اسیر عادت نمی شدیم اسیر روزمره گی!

بیائید با زمستان بمیریم تا با بهار زنده شویم !

همهء ما تشنهء مرگیم ولی نه مرگ به معنی نابودی که در اعماق روحمان مرگ یعنی تولدی دوباره !

موتوا قبل ان تموتوا

گردان تخریب تجربهء شیرین مرگ را در قبرهای کنار حسینیه به نمایش می گذاشت

همانطور که زیبا زندگی کردن برای انسانها ارزشمنده، زیبا مردن هم آرزوی تاریخی آدمهاست!

و برای رسیدن به هر دو بیائید امشب بمیریم برای او

تا طلوع آفتاب فردا زندگی کردن برای او رو هم تجربه کنیم

راز تخریبچی های جبهه این بود که اول مین های وجودشون رو خنثی می کردن بعد مین های عراقیها رو

چون می دونستند اینجوری می تونند خالصانه برای معشوقشون فدا بشند و او هم قبولشون کنه !

خداوندا ! در این آخرین شب سال 1386 خودم را خانواده و تمام دوستانم و تمام آدمهای روی زمین را به خودت می سپارم!

ای مهربان خدای خوبم! خودت ما را از منیتمون و از هر چیزی غیر توست رهایی بخش و لذت بندگیت را به تک تکمون بچشون!

یا علی!


خاطرهء او

ارسال  شده توسط  نغمه انتظار در 86/9/16 11:42 عصر

 

    بیاییم به هم خاطره ای خوش هدیه کنیم ، لحظهء ناب با هم بودن .

    نگاه لطیف خالق مهربانی با دلها یی است که به مهر باهم گره خورده اند و به گذشت و بخشش جلوه ای زیبا یافته اند .

    می توان با یک لبخند ، نشاط زیستن را به قلب خسته ای هدیه کرد . 

    می توان با یک شاخه گل ، لطافت را به نگاه سخت ماشینی بخشید .    

    می توان در اندوه انتظار ، امید آمدنش را جشن گرفت . 

    محبوب عالم را سپاس که دلهایمان را به عشق او سرشته است پس بیاییم به یاد او خاطره ای زیبا برای هم بسراییم .